داستان‌های کامیون آقام (دردسرهای رانندگی)

از بچگی دلم می‌خواست همیشه کنار دست بابا باشم. توی جاده. عشق رانندگی و کامیون داشتم و این رو همه می‌دونستن. بر خلاف بقیه بچه‌ها که همشون تا ازشون می‌پرسیدن میخوای چی کاره بشی می‌گفتن دکتر یا مهندس، دل من اسیر جاده‌ بود.
یکی دوبار بهم اجازه دادن با آقام برم توی جاده. برام حکم یه خونه داشت با یه راهروی خیلی بزرگ که می‌تونستم سر تا سرش رو با آزادی طی کنم و از قشنگیاش لذت ببرم.
ولی عزیز می‌گفت جاده برای بچه خطر داره. خب باید چیکار می‌کردم. آقاجون هم که هیچ وقت خونه نبود. یا دنبال بار بود توی این ترمینال و اون ترمینال، یا توی راه و جاده بود. عزیز همیشه می‌نالید از این همه دوری و نبودنش ولی انگار که دلش رضا نباشه همیشه تندی بعدش می‌گفت خدا رو شکر که تنش سالمه و چهار چرخ ماشینش می‌چرخه.
خلاصه اقاجون خیلی کم بود پیشمون، همون وقتتایی هم که بود یه غم و خستگی عجیبی توی چشماش بود. می‌نشست روی زمین و تکیه میداد به پشتی که رویه‌اش رو عزیز با دستتای خودش بافته بود و من رو می‌نشوند روی پاهاش و در حالیکه دست می‌کشید روی موهام می‌‌گفت پسر، نبینم بری سراغ رانندگیا.
ولی دغدغه‌‌های آقاجون برای برای دنیای کوچیک من زیادی بزرگ بود. من فقط همون بخشی رو می‌دیدم که هیچ وقت پیشمون نیست.
چه می‌فهمیدم بار بزنی تا بندر و ماشین خالی برگردی یعنی چی. چه اهمیتی برام داشت که ساعتها با دلالها چونه می‌زد و آخرش هم نصف کرایه بار رو باید می‌داد به اونا، من دوچرخه‌ام رو می‌خواستم و اینا همش غم می‌شد و می‌نشست توی چشمای آقام.
از اون روزها سالها گذشت و من بر خلاف حرف و توصیه آقاجون شدم راننده.
سختی‌هاش داشت ناامیدم می‌کرد کم‌کم. یه وقتایی که توی پایانه‌ خسته می‌شدم از بی باری، می‌نشستم لبه جدول و واسه خودم خیالبافی می‌کردم.
مثلا چی می‌شد اگه الان نشسته بودم توی خونه‌ام پیش زن و بچه‌ام و یکی بهم زنگ میزد و می‌گفت:
-داداش من یه بار دارم با این قیمت، ‌می‌بری؟
کجا هست؟
-نزدیکترین جایی که فکرشو می‌تونی بکنی
همچین هلو برو توی گلویی که جور می‌کنی برام حتما کلی هم باید کمیسیون بدم به تو؟ وگرنه تو خیرت به ما نمی‌رسه
-نه. خیالت تخت، من چیزی برنمی‌دارم
بارش خوبه، ولی مسیرش خیلی زیاده، نمی‌صرفه برام بخوام خالی برگردم. همه‌ی پولش میره پای گازوییل و سوخت می‌شه
-تو برو، بار برگشتت هم با من!!!!!!!
مطمینی چیزی نخورده توی سرت؟ دارم می‌میرم که انقد باهام مهربون شدی؟
-نه من چیزیم شده، ‌نه تو.
خب امشب که نمی‌تونم،‌ تولد پسرمه. پارسال هم پیشش نبودم. ولی نمیشه از این چیزی که گفتی هم گذشت. ای بخشکی شانس که وقتی هم میای بد موقع میای…
ـ اینم غم نداره داداش. فردا دوباره بهت زنگ می‌زنم. واسه فردا هم کلی بار دارم.
چند روز پیش، توی ترمینال خسته و کلافه از پیدا کردن یه بار خوب و به صرفه‌ بودم که احمد، قدیمی‌ترین رفیقم، شروع کرد برام صغرا کبری چیدن و تعریف کردن از یه برنامه جدید حمل بار اینترنتی. کلافه‌تر از این حرفا بودم که بخوام گوش بدم. گفتم احمد باز کن این برنامه رو ببینم چی میگی.
برنامه رو باز کرد، کلی بار بود با قیمت و تضمین و بدون کمیسیون واسطه‌ها و… فکر کردم دارم خواب می‌بینم.
گفتم احمد اگه راست میگی یه بار پیدا کن واسه اصفهان. دلم هوای خونه عزیز رو کرده. چند دقیقه بعد گفت بیا اینم شماره صاحب بار. زنگ بزن باهاش هماهنگ کن. توی شوک بودم. فقط یه جمله اومد روی زبونم. آقاجون روحت شاد.

2 پاسخ به “داستان‌های کامیون آقام (دردسرهای رانندگی)”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *